تبلیغات
کلوپ طرفداران اوچیها سارادا - تاوان یک رمانس(قسمت اول)
من قصد دارم با راهی متفاوت از پدرم هوکاگه بشم!

تاوان یک رمانس(قسمت اول)

جمعه 13 مرداد 1396 12:31 ب.ظ

نویسنده : نازی
ارسال شده در: رمان و داستان ، درباری ساردا ،
قسمت اول
(برید به ادامه مطلب)
کلت رو روی سر او گرفته بود.زمانی به خاطر او،زمین را  آتش و آسمان را به طوفان می کشید.
اما حالا...
حالا هم حاضر بود برای او همه کار کند ولی انتقام،هوس و نفرت وجودش رو در برگرفته بود،انقدر که محبت و عشق را نمی دید.
اشکهای دختر بر روی صورت زیبایش میریخت.هنوز هم عاشقانه او را دوست داشت.
دختر با هق هق گفت:بس..ک..ن!ساسک..ه..
ناگهان صدای شلیک سکوت گرگ و میش را شکست...
قسمت اول:
_مامان من اومدمO:-)
_خوش اومدی 
کفشهای اسپرتش را دراورد و به سمت اشپزخونه رفت.ساکورا در حالی که ظرف ها رو خشک میکرد،گفت:سارادا کلوپ بودی؟؟
سارادا به میز نهارخوری تکیه زد،گفت:اره؛امشب شلوغ بود...توچی مامان؟؟همه ی روز خونه بودی؟؟بیمارستان نرفتی؟
ساکورا بعد از خشک کردن اخرین ظرف،برروی صندلی نشست و گفت:نه، امروز موندم که استراحت کنم...
سارادا برروی صندلی کنار ساکورا نشست و گفت:استراحت؟؟
ساکورا ابروهایش را درهم کشید و گفت:انطوری نگام نکن...انقدر عجیبه؟؟
سارادا یک تای ابرویش را بالا برد و با تعجب به مادرش خیره شد.ساکورا آهی کشید و گفت:خیلی خب... من و اینو میخوایم یه چند روزی بریم سفر ولی نمیدونم که تنها گذاشتن تو کار درستیه یا نه...
سارادا در حالی که بلند میشد،گفت:مامان تو گاهی دوشیفت وایمیستی و من اونموقع ها تنهام پس مشکلی پیش نمیاد.
وبعد به سمت ساکورا رفت دستهای او را گرفت و گفت:حالا بلند شو برو به خاله اینو زنگ بزن و بعد با همدیگه چمدونت رو حاضر میکنیم:-*
ساکورا لبخندی زد و گفت:گاهی اوقات احساس میکنم تو مادر منی...
سارادا لبخندی قشنگ زد و گفت:هووم...
ناگهان ساکورا محکم او را بغل کرد و گفت:تو خیلی نازییییزییی
سارادا با صدایی خفه گفت:مامان خفه شدم!!عقق.. 
ساکورا او را رها کرد و گفت:ببخشید عزیزم...خب پیش به سوی سفر!!!
روز بعد...
_خب همه چی اماده ست.
_بلیط ها رو برداشتی مامان؟؟
_یادم رفت...
در همین حین زنگ در زده شد.
_اه خدای من!سارادا میشه بری بلیطا رو بیاری؟؟
سارادا با شلوار جین،بلوز مردانه سفید و موهای مشکی لخت و کوتاه که زیبایی خاصی به او میداد گفت:کجاست؟؟
ساکورا در حالی که به سمت در میرفت؛گفت:داخل کمد دراور
_الان میارم،مامان
و بعد به سمت اتاق خواب مادرش رفت.
وقتیکه به سمت کمد میرفت،چشمش به عکس دونفره مادرش با مردی که انگار پدرش بود،را دید.لحظه ای به عکس خیره شد اما بعد به سمت کمد رفت.
بلیط را پیدا کرد و وقتی که میخواست برود،چشمش به دفتر کهنه و قدیمی افتاد.که در گوشه ی کشو بود.در این هنگام ساکورا اورا صدا زد.بعد از رفتن ساکورا به سراغ دفتر رفت و بعد از برداشتن ان به سمت اتاقش رفت.
برروی تختش نشست و دفتر را باز کرد:
خاطرات من
نویسنده:هارونو ساکورا
اون یک پسر فوق العاده با چشمای مشکی که هر دختری رو جذب میکنه...اون اوچیها ساسکه ست...پسری که عاشقشم!



دیدگاه ها : نظرتون
برچسب ها: رمان.تاوان یک رمانس ،
آخرین ویرایش: جمعه 13 مرداد 1396 12:33 ب.ظ